شعر وياد داشت

 

پو زش

با سلام وعرض ارادت!

دیریست نسبت مصرو فیت ها وبلاک را بفرا موشی سپرده بودم اینک با ذوقی که شمارا همراه باشم گام تازه ه ای برای نوشته ها خواهم بر داشت  در جستجوی مونس تنهایی هایم که بتومهر میورزم مرا خواهی در یافت.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٧ - فسانه


سروده های بی برگشت

سلام از سر ارادت به دوست داران شعر!

آنچه بر این صفحه میریزم تازه هائیست از سرود گران شناخته شده وهم زبانان آگاه

که به ذوق خودم انتخاب کردم.

در صورتیکه آشنایان شعر را بر آن اعتراضی باشد منتظر نقد های سا زندهء هریک شما هستم.

۱:

هم آغوشی

زهره جعفرزاده

 .روی این تخت منتظر بودی

روی این تخت ، مثل یک مرده!

بی تفاوت  شبیه وقتی که

حالت از گریه هم بهم خورده...

مثل داغی ِ لای انگشتت

بس که سیگار را ورق می زد

مثل یک آدم کمی احمق

مثل یک احمق شدیدا بد !!

توی یک خواب نسبتا کوتاه

توی یک خواب نیمه خرگوشی

زل زدن به صدای جیغی که

منتظر مانده آنور گوشی

- <<  با توام لعنتی کجا رفتی ؟!

هی خودت را نزن به نشنیدن >>

. << من فقط حجم خالی دردم

من فقط گریه ی توی بی من ! >>

" اتفاق  بدی  نیفتاده

این که من هی مچاله تر باشم

بوی تند تنفر از بودن

شاید اصلا ... ، ولی ... ، اگر باشم ؟! "

توی این فکرها قدم خوردی

روی این تخت هم نفس با درد

توی تکرار این هم آغوشی

سعی کن ، که ... به زندگی برگرد!!

[]

توی این بیت اتفاقی هست

مثل دلدادگی تو ، ساده !

زیر این تخت گریه کن آرام

اتفاق  بدی  نیفتاده ...!

۲---------------------------------------------------------

--------------------------------------------

طلاق

مانا آقائي

.

دست تمام فال ها خوانده ام

و قسمتم از امروز تلخى فنجان هاست

دلم مى لرزد مثل پاكت شير

و قهوه ريخته است

از اين همه كاغذ،

روى حكم طلاق

به خواهرم گفتم

شاهزاده توى قصه هاست

امروز عاشقى سرمايه مى خواهد

وقت آزاد و حواس جمع

كه من ندارم

حوصله ام كم است

مشغله ام زياد

و مى خواهم سر به تن هيچ رويايى نباشد

اينجا دوباره برق رفته است

ماشين پنچر شده

اسب هاى جوان در برف سنگين جاده ها راه گم كرده اند

و باز مى گويم آب مدتهاست از سرم گذشته

اين آسمان زيادى بلند است

و جاى چارپايه زير پاى ما خالى

از اوّلين "بله" اى كه شنيدم

تا آخرين "نه" كه ياد گرفتم بلند بگويم

درست نمى دانم چند بار کتک خوردم

امّا يك چيز مى دانم

كنار هر سفره اى بنشينم

جواب آخرم هميشه يكى ست

به مادرم سپرده ام

هر كارى مى كند دستمال نياورد

ما گريه هايمان را كرده ايم

و بى تعارف بگويم

فقط در آلبوم عكس هاى قديمى ست كه مى خنديم

آنجا كه روى سرهايمان تور سفيد مى اندازند

و نقل می پاشند

و روی كيك ها با حروف درشت می نويسند "پيوندتان مبارك"

ساعت دوازده است

همين حالاست كه بچه ها

مثل گرگ گرسنه از مدرسه برگردند

و من بايد

همينطور كه تند تند پياز سرخ مى كنم

و مثل تمام زن هاى دنيا

نعناى داغ روى آش كشك مى ريزم

ده سال زندگى را در ده جملهء كوتاه خلاصه كنم

برادرم -  خداى خشمگين خانه -

كه فكر مى كند تمام راه هاى برگشت را مى داند

هيچوقت با خودش كليد ندارد

سمج تر از او

مردى چسبيده به دكمهء پيراهنم

كه نمى افتد

۳-----------------------------------------------------

----------------------------------------

حضرت ظریفی

طـــــــــــــــنــــیـــــــــــن اشـــــــــــــــک

ای آشنا !

به چشم حقارت بمن مبین.

نا آشنا به بینش کوته نظر مکن.

که ازبلاد مردم بیگانه نیستم.

وز لوح دل که منبع عز است وافتخار

آ واره گشته ام .

دیوانه نیستم!

نشنیده ای تو غصهء آ واره گی من.

یا گر شنیده ای.

بس شامگه به ماتم و اشکم ندیده ای

گویا که دیده ای؟

در آ ندمی که لشکر مژ گان به اعتزاز:

صف بسته بود بهر وداع همیشه ام.

در شهر چشم رحل اقامت زمن گذشت.

بر بیقراری ام دل عالم کباب شد.

باصد هزار عجز تمنا وآرزو

بر گونه های مادر دنیا دویده ام.

نام و سرشت من به همه خلق آشناست.

چون قطرهء سرشکم واشک است نام من.

اینجا به ملک غر بت و آ وارگی مرا.

در دل حکایتی است که فر یاد می زنم:

دیگر بمن به چشم حقارت نگه مکن!

مانند ژاله ام و زخاکم مکن بلند!

بیتابم و ز همت خود آب میشوم.

بگذار تا بدامن عفت گهر شوم!

در قعر هجر لا یق زیب دگر شوم

سال 2003

حضرت ظریفی  شهر تامپره کشور فنلاند

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦ - فسانه


سرو دهء بهاري



میرزاآقاعسگری (مانی)
 
 
شعر بهاری
 
 
این کهکشان،
از من می آغازد
به تو می انجامد.
 
شکوفه به شکوفه فرامی‌بالم تا تو...
 
این هستی
با یک شکوفه پا می‌شود
در باغِ کهکشانها وامی شود
               گویا، بویا، جویا!
 
 
این کهکشان
با آن همه خدایانِ برهم چنبره بسته‌اش،
و با این اهوره مزدای خردمندش،
با آن همه فرشته‌ی بی‌سرنوشت
و این ایزدمهر نیکوسرشت
از تو می آغازد
به من می انجامد.
خوشبو، خوشرو، خوشخو!
 
 
 
بسته به این که با کدام زانو بر بسترت فرودآمده باشم،
                   رگ‌تپس هستی را به بازی و نوازش می گیرم
بسته به این که با کدام پهلو از بسترم برخاسته باشی
این گیهان را بنفش یا سپید می کنی.
 
 
 
 
چون آبدانه‌ای که در واژه‌ی «چکه» نهان است
           در من پنهان می خوانی. می‌رانی، می‌مانی.
چون سامانِ هستی که در درختچه‌ای نهان است
                               در تو شاخ و برگ   می‌دوانم،
                                    بُن و رگ می خوابانم.
 
 
 
این شاخه‌ی بلند بهاری را
شکوفه به شکوفه بالامی‌آیم
تا در تو بار دهم، بار نهم.
آن شاخه‌ی بلند آذرخش را
پیچ در پیچ پائین می‌آیی
تا در من ریشه یابی، بیاسایی.
 
 
 
این بی‌کرانه کیهان
با آن همه خدا و آن تکٌ اهورامزدایش
با آن همه پیشاکهکشان و پساکهکشانش
با آن همه زانو برای فرود آمدن،
و پهلو برای برخاستن
فرایندِ دو چیزاست که هی بیگانه به‌هم می آمیزند
       و   یگانه با هم برمی خیزند:
دوچیز:
آبچکه، و واژه‌ی «چکه»
تو و من!
دوچیز:
کهکشان، یعنی: تو،
وجائی که کهکشان در آن است، یعنی: من!
 
 
 
بیهوده نگفتم:
این کهشکان از من می‌آغازد،
به تو می انجامد.
 
با زانوی چپ فرود آمدم در بستر شبانه ی تو
با پهلوی راست برخاستی در بخت روزانه ام.
 
 
۲۵اسفند ۱۳۸۵

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦ - فسانه


احساس عشق

باز هم احساس عشقی پر کشید

تاکه خود را جانب دیگر کشید

با نفس های بها رین سال نو

از گریبان حقیقت سر کشید

نا زنین یاری برایم خط نوشت

وه! چه بر نوشین لبم سا غر کشید

صا دقانه در ورای نامه اش

گفت زیبای دلش باور کشید

در بیا نش جملهء احساس را

با هواس مهر اندر بر کشید

گفت من را کز تو دوری مشکل است

دوستی را وه چه خوش دربر کشید

جان من با دا فدای مهر او

کو محبت را زمن بهتر کشید.

 سروده را بادریافت نامهء از دوستم رقم زدم تا یاد گاری از مهرش خاطرم را همیشه باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٦ - فسانه


فرياد زن

سرودهء به منا سبت هشتم مارچ روز جهانی زن از حضرت ظریفی:

های آدم ها!

به دادم برسید.

زمن این بند گران بر دارید.

و

ززندان عتیق تاریخ

رهایم سازید.

که گنه کار ترینم به کیش زاهد.

وگناهم اینست

که:از جنس زنم

****

خانه -مطبخ وطشت کالا

یاور ویار من اند.

صافی-جارو- کفکیرو اجاق.

هر زمان مونس وغمخوار من اند.

تابه ودود اجاق است مرا یاور ویار.

اشک هایم همه جایار ومددگار من اند

****

نشنیدست کسی فر یادم

گوشها کربودند

و:

چه کسی میگوید؟

که من از بندزمان آزادم

همگی در بندم.

به دادم برسید.!

***

و توای مرد!

که چون (کهنه زریکو) به هوا وهوست.

به سرم جارزدی

گهی بفروختی ام

 گه خریدار شدی.

جنس متروک زمانم !

که روم دست بدست؟

***

یادم اید آن روز:

حرف نا گفته به لب ها خشکید.

تن افسرده ام ازهیبت تو.

جو سپیدار خزان خردهء  باد:

به:

بهاران  به گرما وبه فصل سرما.

چه هراسان لرزید

****

داغ پهلوی من از ضربهء سر پنجهء تست!

و

درد کمرم

ز هوس های بجا کردهء تست.

****

همه جا یاور  ویارت بودم

ولی نشناختی ام.

بمن تهمت بیجا زده ای.

که:

من شیطانم

و

ترا ره زده ام.

کمی انصاف بده:

چه کسی راه زن است؟

تو_؟

یا

من؟

****

آخرالامر بگو!

چه زتو کم دارم؟

که:

مرا ناقص ونادان خوانی.

من اگر نادانم!

تو چه سان دانائی؟

جنس تو نیست مگر زادهء من؟

****

حکم وجدانت اگر بگذارد.

که:

شوی قاضی عاذل به قضا بنشینی.

وبگوئی که:

کدامین ازماگنه کار تریم.

تو؟

یا

 من؟

****

حد خودرا بشناس!

و

به وجدان خودت!

به قضاوت بنشین!

چه گناهی دارم؟

و

گناهم اگر اینست.

که:

از جنس زنم.

تو!

 کنه کار تری!

که:

گنه کار مرا میگوئی.!

27/9/2004 تامپره فنلاند.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥ - فسانه


کو روش کبير

خدمت دوستان ایرانی ام تقدیم میدارم!

روزي كه كوروش از اين دنيا رفت

كوروش بزرگ بنياد گذار كشور ايران در مارس سال 530 پيش از ميلاد ــ 9 سال پس اعلام امپراتوري ايران درگذشت . وي يازده سال پس از ايجاد دولت واحدي از سه طايفه مهاجر قوم آرين - پارس ، ماد و پارت - شهر بابل ( در جنوب عراق امروز و پايتخت يک امپراتوري به همان نام) را تصرف و در آنجا در اكتبر سال 539 پيش از ميلاد ايجاد امپراتوري مشترك المنافع ايران را اعلام كرده بود.
     امپراتوري ايران در زمان كوروش كه نام او در غرب با قلب تلفظ حروف يوناني ، سيروس و سايرس ، تلفظ مي شود از هند تا مرمره و از سيحون (سير دريا ) تا درياي سرخ امتداد داشت . كوروش براي اخراج طوايف آرال كه در آسياي ميانه وارد سرزمين هاي امپراتوري پارسها( تاجيكستان امروز و نواحي اطراف) شده بودند به اين منطقه رفته بود كه به سوي او كه سوار بر ارابه بود و سربازانش را در ميدان جنگ هدايت مي كرد زوبيني پرتاب شد و عمر وي پايان يافت. با وجود درگذشت كوروش ، سربازان او جنگ را بردند . آرالي ها تمدني عقب مانده و غير قابل قبول براي ايرانيان داشتند و كوروش مايل به آلوده شدن ايرانيان به اين تمدن از جمله همبستر شدن با زنانشان مقابل چشم ديگران نبود.
    موسس و پدر كشور ايران كه مادرش ماد و پدرش پارس بود در ميدانهاي جنگ،هميشه در ميان سربازان بود و از آنان جدا نمي شد و جان خود را بر سر همين روش گذارد . او بارها گفته بود كه نبايد سرباز جان بركف نهد و بجنگد و افتخار پيروزي نصيب شاه شود كه دور از ميدان جنگ در چادر خود درميان نيروهاي محافظ و اسبان آماده براي فرار مي آسايد.
    جنازه كوروش همچنان كه وصيت كرده بود به پاسارگاد پارس منتقل و مدفون شد و آرامگاه او تا به امروز باقي مانده است و پس از وي پسرش كامبيز دوم ( كامبوزبا ، كمبوجيا - كمبوجيه هم تلفظ شده است ) بر جاي او نشست كه مصر را ضميمه امپراتوري ايران كرد.
    كوروش هنگام تعيين محل دفن خود از اين كه براي مدتي بسيار طولاني جسد او قطعه زميني را از ثمر دادن باز مي دارد از مردم ايران ( قبلا ) پوزش خواسته بود.
    كوروش جهاني فكر مي كرد و همه ملتها را متساوي الحقوق مي دانست و عقيده به ايجاد يك دولت جهاني داشت تا جنگها و خونريزي ها پايان يابد و يک قانون واحد حاكم بر روابط ملتها باشد . اعلاميه او پس از فتح بابل كه سلطانش به آزار دادن ساير ملل و نيز اتباع خود شهرت داشت، نخستين منشور ملل متحد شناخته شده و نگهداري مي گردد.
     كوروش پس از تصرف هرسرزمين كه مي كوشيد با كمترين تلفات انساني صورت گيرد ، رهبري آن ملت را تغيير نمي داد، آداب و قوانين و دين ايرانيان ( آيين زرتشت) را به آنان تحميل نمي كرد . وي شورائي از اين رهبران به رياست خود تشكيل داده بود و امپراتوري او در حقيقت يك جامعه مشترك المنافع بود و شرط عضويت در اين جامعه دادن آزادي به مردم خود ، بر قراري حكومت قانون ، منع بردگي و قطع ظلم و تعدي بود. ارتش كوروش سربازان اسير را به بردگي نمي فروخت و اموال ملت مغلوب را مصادره و غارت نمي كرد . يهوديان در كتاب مقدس خود كوروش را آزاديبخش و او را يك مسيح خوانده اند. كوروش اسيران يهودي دولت بابل را آزاد كرد و به وطن خود بازگردانيد و با پول ايران شهرهايشان را كه به دست سلطان بابل ويران شده بود مرمت و نوسازي كرد.
    طبق نوشته برخي از مورخان ، فوت كوروش در چهارم مارس اتفاق افتاد

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥ - فسانه


آوای حزين

آ للو     ای     کو دک   افغان للو  

کلک کنید  اینجا وبشنوید

http://www.youtube.com/watch?v=_UYHoDvG6EI

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - فسانه


ا بها م


در هيچستان هوس
دو پای تاول زده
رخ زرد زخود می مردند
فاچعه روبه شبستان
ته ابعاد زمان ساکن بود
هجوم زهد کفن حمله تار های عصب
در تن وسوسه انگيز
فضا جار می زد
ماسک بردار تو از صورت شب
عقده محو و کبود افشا شد

افسانه هرات افغانستان

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥ - فسانه


خالده فروغ در انديشه های تابناک شعر

 سه شعر از خالده فروغ
  

 

 

فروردين
وقتی فروردين شعر سرودنم
به شکفتن می رسد
قلب درخت به تپش می افتد
و حالت برگهايش را
احساس می کنم
نفس کشيدن باغچه های حياط را
می شنوم
طبيعت در من جريان می يابد
آسمان دوست من می شود
و دست های پرستاره اش را به سوی من می درخشاند
شبی که شعر می سرايم
راز بانوان کوه را می يابم
و استواری گام هايش را
که سياوشیست
به خاطر فرنگيس عشق
از آتشبارهای اعتماد زمان می گذرد
شبی که شعر می سرايم
شهيد می شوم
و خون واژه گانم
سنگفرش های فرهنگ را
رنگ می بخشد
شبی که شعر می سرايم
در کوچه های مثنوی
با مولانای خوشبختی
نای می نوازم
و از جدايي می نالم

حمل 1374

سنگفرش
دختران ! شبانه های بی اميد
دختران! شکست های بی صدا
ای چراغ های آسمانِ سوخته
بامن از سپيده های گمشده
عشق سر کنيد.
دختران! شناسنامه ها تان
شامنامهء عداوت است
اين چنين ار غروب چشم های تان ادامه يافت
اين چنين اگر وفای تان به جوی های کوچک حقير
پوست داد
اين چنين اگر يقين سياه ماند
سنگفرش می شويد.

 

خالده فروغ




 


ستارگی ها

در شب سالخوردی که عطش بيداد می کند
و درختی نمی تواند به سلام بارانی پاسخ گويد
دلپذير است
در ستارگی هايم بميرم
و تابوت خونينم را به ماه بسپارند

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ - فسانه


بر دامنم آويز

دوکتور حميرا نکهت دستگيرزاده

09.10.06

 بر دامنم آویز

 

آخرین منجی منم

با خون من بود

که صدای خود را

بر هستی آویختی

 نخسین سروش منم

سبز ترین نغمه ها را

ازکشتزار درود چیدم

و گوشوار لطیف ترین خواب تو کردم

  آخرین منجی منم

 و اینجا

ستاره های ترا پاسبانم

نه ناز پروین

و نه سرود زهره  را

دستانی به دسیسه توانند ستد

 در من آویز

 با نخستین  گریه ات به مادر

پناه جستی

  نخستین نگاه عطش آلودت

در نگاه زنی تعبیر یافت

 آخرین پناه منم

آنجا

که فلاخن صدایت را

پر از سنگ تردید من کردی

زندان تو بود

نخستین آزادی منم

 در من آویز

وا گذار

 خستگی  را

در زلال هماوایی من                 

همان سان که وحشت شب های تیر و باروت را

در شره شره خیال ها

به بامداد صدای من

وصبح تلخ جنگ را

 به بهارانه لبخند من

                          می فریفتی

 گیسوی  من

گریز گاه خواستنی ست

ناگزیری هایت را

 به من پناه آور

امن بازوان مرا دریاب

  تکرارموهبتِ" اعتیاد انسانی به انسانی دیگر"

جریان نا منتهی دوست داشتن

 و خود را به زندگی رها کردن

 بازوان من

بوی نان تازه میدهند

 خاک را

به بوی باروت آلودی

و عادت سبز رویش را

از زهدانش ستردی

از این دست که تویی

دلتنگ ات میکند خویشتن تو

با من از فرار  

چه پرو بال هاست

 پرواز در ته نگاه من است

چشمانم را به تومی بخشم

من در چشمت خزیدم

 آنگاه که در نخستین دیدار

نخستین نگاه را

بر من گشودی

تو چشمانم را

عطش آلود نوشیدی

 من در چشم توام

 سکوت میکنی

جنگ میروید

 خون من است که میریزد

از تن هر که

در هر جنگ

در هر جا

 حیف اش نکن

 آبشار خنده هایت را

بر دوش شبزدگی رها کن

و چراغ واژه های نشاط آلودت را

فرا راه چشمداشت من

بیاویز

خونم را بر خاک مپسند

 در من پناه جو

من آخرین منجی ام

 کوچه ء گیسوانم

پر از عطر وسوسه هاست

وهنوز

از صدای گام های تو روشن است

 دو گام آنسو تر

خورشید

سفره شاد باش گسترده است

رسیدن مان را.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥ - فسانه